تبليغاتX
توت فرنگی

توت فرنگی

حرف هایی دارم که باید گفت.می گویند در سر هر انسان یک کتاب نانوشته است .

اطاق من یک پنجره ی بزرگ داره که مقابلش یه دیوار سیمانی و بالاش یه بالکن سیمانی تره.پس مجبورم برای گرفتن نور و هوا به پیاده روی های طولانی مدت برم. خداروشکر برای پارک نزدیک خونه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:57  توسط من  | 

نمی دونم چرا چند وقتیه دستم به کتاب نمیره.یه عالمه کتاب نخونده دارم. قبل ترها می نشستم و یه داستان ارام رو با حوصله می خوندم و کلی هم لذت می بردم اما حالا اروم و قرار ندارم. می ترسم وقت از دست بره و من چیزی را نفهمیده باشم یا به ان نیاندیشیده باشم. اشتباه برم و روشی رو برای زندگی برگزینم که وقتی در چشم برهم زدنی میانسالیم رسید افسوس بخورم.

شاید هم چون دیگه جواب سوال هام رو تو کتابها پیدا نمیکنم. دامنه ی دانشی که بشر بهش دست یافته اشباعم نمیکنه. هر چی بیشتر می خونم کمتر قانع می شم.اگه یه روز صبح بیدار شیم و بفهمیم هرچی می دونستیم غلطه چی؟

از یه جا نشستن و خوندن خسته ام.می خوام همه چیز رو با تمام وجودم لمس کنم.نمی خوام بخونم زمین گرده   می خوام ببینم که گرده.

زندگی کوتاه ما ادمها پر از دلبستگی های پوچه.همش باید خودمون رو به یه چیزی اویزون کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:54  توسط من  | 

پاییز رو با همه ی رنگهاش دوست دارم.

صدای خش خش برگ ها زیر قدم هام احساس زنده بودن رو در من ایجاد می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:11  توسط من  | 

ایرج قادری هم که همش فیلم هندی میسازه.

به همین سادگی ساخته ی رضا میرکریمی رو دوست داشتم.

دیدن شبهای روشن فرزاد موئتمن همیشه لذتبخشه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:3  توسط من  | 

می خواهم ندانسته ونفهمیده از دنیا نروم. 

 می خواهم بعد از مرگم بگویند: ادم بود.شرف داشت.انسانیت میدانست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:6  توسط من  | 

عشق به وطن ضرورت است نه حادثه!

مغول ها امدند.

مغول ها امدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:46  توسط من  | 

با این حرف نادر ابراهیمی موافقم که بعضیهارا دیده ام که از گرانی مثلا میوه شکایت می کنند اما اگر هر ایرانی در سال یک درخت میوه بکارد دیگر جای شکایت نمیماند.اشکال ما این است که منتظریم همه ی مشکلات به خودی خود حل شوند.

من معتقدم ما تاثیر مستقیمی روی جامعه و جهان خود داریم.

 پس به جای شکوه از نبودن موسیقی و فیلم خوب باید دست از کپی غیرمجاز برداریم. اثر خوب را باید خرید تا صاحب اثر تشویق شود.

اگر از سردوانی های اداری خسته ایم باید در محل کسب یا اداره ی خود از انجام وظایف دریغ نکنیم.

اگر حفظ گنجینه های زمین را خواستاریم مسئولیت بازیافت زباله و هدر ندادن انرژی را به عهده بگیریم. 

با کار کودکان در سنین پایین مخالفی؟از انها چیزی نخر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط من  | 

اون قدر این حرفها رو شنیدیم که دیگه برامون عادی شده.حتی گاهی از عزیزترین کسامون که ادعای روشنفکری هم دارن به یه صورت دیگه می شنویم. 

بیرون می شنوی:

مردی     مردانگی    جوانمردی

فلانی مثل زنها حرف می زنه(تمسخر)

اگه چنین نکنی باید چادر سر کنی بشینی تو خونه

من با زن جماعت حرف نمی زنم برو بگو مردت بیاد.

چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن(سعدی)

حیف که زنی وگرنه.....

پدر میگه: من میگم با کی ازدواج کن!

مادر میگه:به فکر ابروی خونواده باش.اینکه ادمای مغزنخودی که حتی خودشم به حماقتشون اذعان دارهه چی فکر می کنند.اگه کسی تورو ببینه!!

شوهر میگه:

دوست ندارم زنم کار کنه.

باید بچه دار شی.

اینو نپوش.اونجا نرو......

قانون می گه:

قاضی شدنو تو خواب ببین!

وزیر زن؟ یکی نهایت دوتا اونم فقط برای دکور!

استاندار زن!مگر شما ملحدین!

رییس جمهور بشی؟چه غلط ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:33  توسط من  | 

زمین در جنگ است..

کبوتر صلح افسانه ای بیش نیست....

چشمان من به جز لاشه های خاکستری کودکان هیچ ندید........

ان هنگام که نگاه پرامید دخترک خشکید...

من صدای شکستن چیزی را در خود شنیدم.

 

توت فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:57  توسط من  | 

به نظر من زندگی کردن بیشتر از مردن شجاعت می خواد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:53  توسط من  | 

نوشیدن لاته ی داغ..

 از فنجونی که بخار ازش بلند میشه...

در حالی که توی یه روز ابری روشن کنار پیاده رو نشستی و....

 به صدای گوشنواز ساکسیفون گوش میدی......

خیلی لذت بخشه.

 

توت فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:39  توسط من  | 

به نظر من بعضی کارگردان ها٬ سینما یا تلویزیون رو تبدیل به میدون آزمون و خطا کردند و مبالغ هنگفتی رو به هدر می دهند و آثاری رو می سازند که نه تنها توهینی به شعور بیننده هاست بلکه به جامعه آسیب می رسونه.گرفتن پشتوانه ی مالی برای ساخت این فیلم و سریال ها بدون در نظر گرفتن فاکتورهایی مثل داستان اصلی فیلم یا سریال و گاهی فقط به صرف  داشتن روابط تامین می شه. 

در شهر خبری نیست اصلا یه داستان کامل نداشت و انگار فقط سهوا یا عمدا سر مردمی رو که به خاطر بازیگرای فیلم به سینما رفتند کلاه گذاشته باشند.

سریال مرگ تدریجی یک رویا که جامعه رو به دو طبقه ی سنتی و غیر سنتی تقسیم کرده بود و اصرار داشت که قشر سنتی ادم خوب ها هستند در حالی که در واقعیت٬ بیشتر مردم در بین این دو طبقه جا می گیرند و این که اصولا دنیا و مردمش سیاه سیاه یا سفید سفید نیستند بلکه خاکستریند.

از آقای جیرانی با سریال های خوبی که در کارنامه ش داره این کار بعید بود.هر چند من روش فیلمبرداری و پخش همزمان با چند دوربین و از چند جهت رو بسیار دوست داشتم.

مجنون لیلی(!!!) ٬پسران اجری(مزخرف) ٬توفیق اجباری(به نظر میاد موضوع های بهتر یا مهم تری از این که زندگی یه ستاره ی سینما چجوری می گذره هم هست.) ٬اقلیما (قصه تکراری بود)

مسلما مهمترین فاکتور یه فیلم موفق داستانشه.نمونه ش هم فیلم های بسیار خوبی مثل: هامون٬ زن زیادی ٬اتش بس ٬سنتوری ٬خانه ای روی اب ٬شمعی در باد ٬بید مجنون ٬حکم٬گاهی به اسمان نگاه کن.روز سوم ٬سربازهای جمعه ٬باغ های کندلوس ٬شاه خاموش .....هستند.

 

فیلم های متوسط خوب هم: هم خانه ٬رفیق بد ٬دایره ی زنگی٬چهارانگشتی....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:38  توسط من  | 

چند ماه پیش دانشگاه٬ من و چند تا از دوستان رو برده بود  که از خونه ی یه دانشمند بزرگ دیدن کنیم.

خونه خارج شهر و تو یه منطقه ی روستایی بود.حدود یه ربع که به ساعت بازگشتمون مونده بود و ما هم از خونه دیدن کرده بودیم٬استادم اومد  پیش منو گفت یه مسیری هست که از وسط باغ پشت خونه رد می شه و از میون جنگل پشتی می گذره.اگه نرفتی سریع برو ببین٬چون  دانشمند بزرگ عادت داشتند هر روز این مسیرو طی کنن و چه بسا بعضی از نظریه هاشون هم در همین حال به ذهنشون رسیده.

منم بدو بدو رفتم. 

خوب اولش که خوب بود چون احساس جالبی بود.انگار توی ماشین زمان به عقب برگشتم و دارم روی همون سنگریزه هایی راه می رم که اون آدم راه رفته بود٬ولی  بعدش..

خوب یه دور که گم شدم و دور خودم چرخیدم.بعدشم که از توی جنگل اومدم بیرون دیدم ای دل غافل

در حیاط پشتی رو بستند.(لابد به این دلیل که ساعت بازدید تموم شده بود.)

بارون شدیدی میومد.منم توی یه دستم چتر بود.تو یه دستم تلفن و داشتم به استاد جواب پس می دادم.ایشون فرمودند میان تا شاید بتونن منو بیابند.

۱۰ دقیقه که وایسادم مثل موش اب کشیده شدم و دیدم خبری نیست به خودم گفتم باید خودت یه کاری بکنی٬هیشکی به فکر نجات تو نیست.اونوقت بود که چتر و کیفم رو اانداختم اون طرف در و از در بالا رفتم.خدارو شکر که برق بهش وصل نبود!

وقتی که به آخرای حیاط رسیدم تازه دیدم استاد دارن در کمال ارامش٬ قدم زنان٬حتی در یه لحظه خیال کردم سوت هم می زدن٬ میان که منو پیدا کنند!!!

زهی خیال باطل

پانوشت:در ضمن نپرسید دانشمنده کیه؟چون نمی تونم بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:27  توسط من  | 

فیلم زن زیادی رو که دیدم٬ می خواستم به شما بگم یه شاهکار بود.

مخالفت با پارک مخصوص زنان روی برنامه ی زنده رو که دیدم می خوام بگم خانم میلانی من به شما تعظیم می کنم.

از زمان شنیدن خبر تاسیس این پارک ها کلی حرف رو دلم باد کرده بود.داشتم غمباد می گرفتم که شما وارد میدون شدی و حرف دل منو زدی.

 به جای این که واسه زنا و دخترا امنیت تو جامعه فراهم کنند٬دورشون دیوار می کشند!!

پانوشت:مصاحبه ی ایشون رو می تونید اینجا ببینید: 

http://www.youtube.com/watch?v=zpZKukMgbjU

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:38  توسط من  | 

شهرداری انگلستان قانون جدیدی وضع کرده که طبق اون افراد بالای ۶۰ سال اجباری به پرداخت پول برای خرید مجوز نصب تلویزیون ندارند.اگرچه طبق همون قانون نابینایان باید نیمی از هزینه ی مجوز را بپردازند. حالا این سوال برای ادم پیش میاد که کی بیشتر تلویزیون تماشا می کنه؟

افراد مسن خانه نشین یا نابینایان؟

پانوشت:در کشور انگلیس بالای ۶۰ سال و زیر ۱۸ ساله ها( البته ۱۰ سال به بالا باید برای سوار شدن به مترو مبلغ ناچیزی رو بپردازند)می توانند از وسایل حمل و نقل عمومی به صورت رایگان استفاده کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:7  توسط من  | 

اره من از تاریکی می ترسم.

خیلی وقت بود که یادم رفته بود.تقریبا از زمان بچگی.

 ولی دیروز اتفاقی افتاد که بهم یاداوری کرد.توی تاریکی خشکم زده بود و قادر به حرکت نبودم.

 

البته بگم از موش نمی ترسم.

به طور عجیبی فکر می کنم موش ها بانمک و جذاب هستن.شاید اینها از تاثیرات تماشای مدرسه ی موش ها تو بچگی باشه!حتی یه بار که کشف کردم یه موش ناز نازی زیر کمدم خونه داره٬نه تنها به هیشکی تو خونه نگفتم بلکه هر شب واسش پنیرو خوراکی های خوشمزه می ذاشتم.

ولی نمی دونم چرا بعد چند وقت ناپدید شد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:50  توسط من  | 

از هر ادمی می شه چیزی یاد گرفت.

هر ادمی چیزی برای یاد دادن داره فقط باید تعصبات رو کنار گذاشت و خوب نگاه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:2  توسط من  | 

من قهوه م رو با شیر زیاد میخورم.

چایم رو بدون قند.

کرم کتابم.

ادبیات فلسفه روانشناسی....

مینویسم. اما فقط یادداشت.مطالبم انسجام خاصی نداره.

گیاه پرورش میدم.

همه جور موسیقی گوش می دم.

جاز راک پاپ موج نو  سنتی

اما اون اثر باید به دل ام بشینه.

 فیلم می بینم تیاتر موزیکال

 

 

ادامه ش رو بعد اضافه می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:44  توسط من  | 

از این همه تعارف های توخالی و طولانی خسته شدم.هیچ ضرورتی برای انجام این مراسم نمی بینم.اون وقت اطرافیانم بهم می گن من اداب معاشرت یادم رفته.اخه چرا باید چیزی بگم که واقعا تو دلم بهش اعتقاد ندارم.اطرافیانم با همه ی ادعای روشنفکری شون اینکه مردم چه فکری می کنن و چه حرفی می زنن براشون بر همه چیز ارجحیت داره و منو که برام این چیزها یه پول سیاه ارزش نداره به دیوونگی متهم می کنن.منو به یاد یه داستانی می ندازه.

زمانی در یه شهر دور مردمی زندگی می کردن که پادشاهشون رو بسیار دوست داشتند و به دانایی و قضاوتش اعتقاد داشتند.                                                                                     روزی اب شهر الوده شد و همه ی مردم عقلشون رو از دست دادن و فقط پادشاه که چشمه ی ابش جدا بود الوده نشد.از اون روز به بعد همه ی مردم٬ شاه رو به دیوانگی متهم می کردند و از اون بد می گفتند.

یه روز که شاه برای بازدید به شهر اومده بود خسته شد و از اب شهر نوشید.

اون شب مردم شهر عاقل شدن دوباره ی پادشاه رو جشن گرفتند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:41  توسط من  | 

 

 این وبلاگ به همون اندازه که جایی واسه گفتن نظرات منه.همون اندازه  برای من ارزش داره که بدونم تو راجع به این موضوعات نظرت چیه؟پس خسیس نباش!

 یه خط واسم بنویس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط من  |