شاید هم چون دیگه جواب سوال هام رو تو کتابها پیدا نمیکنم. دامنه ی دانشی که بشر بهش دست یافته اشباعم نمیکنه. هر چی بیشتر می خونم کمتر قانع می شم.اگه یه روز صبح بیدار شیم و بفهمیم هرچی می دونستیم غلطه چی؟
از یه جا نشستن و خوندن خسته ام.می خوام همه چیز رو با تمام وجودم لمس کنم.نمی خوام بخونم زمین گرده می خوام ببینم که گرده.
زندگی کوتاه ما ادمها پر از دلبستگی های پوچه.همش باید خودمون رو به یه چیزی اویزون کنیم.
صدای خش خش برگ ها زیر قدم هام احساس زنده بودن رو در من ایجاد می کنه.
به همین سادگی ساخته ی رضا میرکریمی رو دوست داشتم.
دیدن شبهای روشن فرزاد موئتمن همیشه لذتبخشه.
می خواهم بعد از مرگم بگویند: ادم بود.شرف داشت.انسانیت میدانست.
مغول ها امدند.
مغول ها امدند.
من معتقدم ما تاثیر مستقیمی روی جامعه و جهان خود داریم.
پس به جای شکوه از نبودن موسیقی و فیلم خوب باید دست از کپی غیرمجاز برداریم. اثر خوب را باید خرید تا صاحب اثر تشویق شود.
اگر از سردوانی های اداری خسته ایم باید در محل کسب یا اداره ی خود از انجام وظایف دریغ نکنیم.
اگر حفظ گنجینه های زمین را خواستاریم مسئولیت بازیافت زباله و هدر ندادن انرژی را به عهده بگیریم.
با کار کودکان در سنین پایین مخالفی؟از انها چیزی نخر.
بیرون می شنوی:
مردی مردانگی جوانمردی
فلانی مثل زنها حرف می زنه(تمسخر)
اگه چنین نکنی باید چادر سر کنی بشینی تو خونه
من با زن جماعت حرف نمی زنم برو بگو مردت بیاد.
چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن(سعدی)
حیف که زنی وگرنه.....
پدر میگه: من میگم با کی ازدواج کن!
مادر میگه:به فکر ابروی خونواده باش.اینکه ادمای مغزنخودی که حتی خودشم به حماقتشون اذعان دارهه چی فکر می کنند.اگه کسی تورو ببینه!!
شوهر میگه:
دوست ندارم زنم کار کنه.
باید بچه دار شی.
اینو نپوش.اونجا نرو......
قانون می گه:
قاضی شدنو تو خواب ببین!
وزیر زن؟ یکی نهایت دوتا اونم فقط برای دکور!
استاندار زن!مگر شما ملحدین!
رییس جمهور بشی؟چه غلط ها!
کبوتر صلح افسانه ای بیش نیست....
چشمان من به جز لاشه های خاکستری کودکان هیچ ندید........
ان هنگام که نگاه پرامید دخترک خشکید...
من صدای شکستن چیزی را در خود شنیدم.
توت فرنگی
از فنجونی که بخار ازش بلند میشه...
در حالی که توی یه روز ابری روشن کنار پیاده رو نشستی و....
به صدای گوشنواز ساکسیفون گوش میدی......
خیلی لذت بخشه.
توت فرنگی
در شهر خبری نیست اصلا یه داستان کامل نداشت و انگار فقط سهوا یا عمدا سر مردمی رو که به خاطر بازیگرای فیلم به سینما رفتند کلاه گذاشته باشند.
سریال مرگ تدریجی یک رویا که جامعه رو به دو طبقه ی سنتی و غیر سنتی تقسیم کرده بود و اصرار داشت که قشر سنتی ادم خوب ها هستند در حالی که در واقعیت٬ بیشتر مردم در بین این دو طبقه جا می گیرند و این که اصولا دنیا و مردمش سیاه سیاه یا سفید سفید نیستند بلکه خاکستریند.
از آقای جیرانی با سریال های خوبی که در کارنامه ش داره این کار بعید بود.هر چند من روش فیلمبرداری و پخش همزمان با چند دوربین و از چند جهت رو بسیار دوست داشتم.
مجنون لیلی(!!!) ٬پسران اجری(مزخرف) ٬توفیق اجباری(به نظر میاد موضوع های بهتر یا مهم تری از این که زندگی یه ستاره ی سینما چجوری می گذره هم هست.) ٬اقلیما (قصه تکراری بود)
مسلما مهمترین فاکتور یه فیلم موفق داستانشه.نمونه ش هم فیلم های بسیار خوبی مثل: هامون٬ زن زیادی ٬اتش بس ٬سنتوری ٬خانه ای روی اب ٬شمعی در باد ٬بید مجنون ٬حکم٬گاهی به اسمان نگاه کن.روز سوم ٬سربازهای جمعه ٬باغ های کندلوس ٬شاه خاموش .....هستند.
فیلم های متوسط خوب هم: هم خانه ٬رفیق بد ٬دایره ی زنگی٬چهارانگشتی....
خونه خارج شهر و تو یه منطقه ی روستایی بود.حدود یه ربع که به ساعت بازگشتمون مونده بود و ما هم از خونه دیدن کرده بودیم٬استادم اومد پیش منو گفت یه مسیری هست که از وسط باغ پشت خونه رد می شه و از میون جنگل پشتی می گذره.اگه نرفتی سریع برو ببین٬چون دانشمند بزرگ عادت داشتند هر روز این مسیرو طی کنن و چه بسا بعضی از نظریه هاشون هم در همین حال به ذهنشون رسیده.
منم بدو بدو رفتم.
خوب اولش که خوب بود چون احساس جالبی بود.انگار توی ماشین زمان به عقب برگشتم و دارم روی همون سنگریزه هایی راه می رم که اون آدم راه رفته بود٬ولی بعدش..
خوب یه دور که گم شدم و دور خودم چرخیدم.بعدشم که از توی جنگل اومدم بیرون دیدم ای دل غافل
در حیاط پشتی رو بستند.(لابد به این دلیل که ساعت بازدید تموم شده بود.)
بارون شدیدی میومد.منم توی یه دستم چتر بود.تو یه دستم تلفن و داشتم به استاد جواب پس می دادم.ایشون فرمودند میان تا شاید بتونن منو بیابند.
۱۰ دقیقه که وایسادم مثل موش اب کشیده شدم و دیدم خبری نیست به خودم گفتم باید خودت یه کاری بکنی٬هیشکی به فکر نجات تو نیست.اونوقت بود که چتر و کیفم رو اانداختم اون طرف در و از در بالا رفتم.خدارو شکر که برق بهش وصل نبود!
وقتی که به آخرای حیاط رسیدم تازه دیدم استاد دارن در کمال ارامش٬ قدم زنان٬حتی در یه لحظه خیال کردم سوت هم می زدن٬ میان که منو پیدا کنند!!!
زهی خیال باطل
پانوشت:در ضمن نپرسید دانشمنده کیه؟چون نمی تونم بگم.
مخالفت با پارک مخصوص زنان روی برنامه ی زنده رو که دیدم می خوام بگم خانم میلانی من به شما تعظیم می کنم.
از زمان شنیدن خبر تاسیس این پارک ها کلی حرف رو دلم باد کرده بود.داشتم غمباد می گرفتم که شما وارد میدون شدی و حرف دل منو زدی.
به جای این که واسه زنا و دخترا امنیت تو جامعه فراهم کنند٬دورشون دیوار می کشند!!
پانوشت:مصاحبه ی ایشون رو می تونید اینجا ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=zpZKukMgbjU
افراد مسن خانه نشین یا نابینایان؟
پانوشت:در کشور انگلیس بالای ۶۰ سال و زیر ۱۸ ساله ها( البته ۱۰ سال به بالا باید برای سوار شدن به مترو مبلغ ناچیزی رو بپردازند)می توانند از وسایل حمل و نقل عمومی به صورت رایگان استفاده کنند.
خیلی وقت بود که یادم رفته بود.تقریبا از زمان بچگی.
ولی دیروز اتفاقی افتاد که بهم یاداوری کرد.توی تاریکی خشکم زده بود و قادر به حرکت نبودم.
البته بگم از موش نمی ترسم.
به طور عجیبی فکر می کنم موش ها بانمک و جذاب هستن.شاید اینها از تاثیرات تماشای مدرسه ی موش ها تو بچگی باشه!حتی یه بار که کشف کردم یه موش ناز نازی زیر کمدم خونه داره٬نه تنها به هیشکی تو خونه نگفتم بلکه هر شب واسش پنیرو خوراکی های خوشمزه می ذاشتم.
ولی نمی دونم چرا بعد چند وقت ناپدید شد؟
هر ادمی چیزی برای یاد دادن داره فقط باید تعصبات رو کنار گذاشت و خوب نگاه کرد.
چایم رو بدون قند.
کرم کتابم.
ادبیات فلسفه روانشناسی....
مینویسم. اما فقط یادداشت.مطالبم انسجام خاصی نداره.
گیاه پرورش میدم.
همه جور موسیقی گوش می دم.
جاز راک پاپ موج نو سنتی
اما اون اثر باید به دل ام بشینه.
فیلم می بینم تیاتر موزیکال
ادامه ش رو بعد اضافه می کنم.
زمانی در یه شهر دور مردمی زندگی می کردن که پادشاهشون رو بسیار دوست داشتند و به دانایی و قضاوتش اعتقاد داشتند. روزی اب شهر الوده شد و همه ی مردم عقلشون رو از دست دادن و فقط پادشاه که چشمه ی ابش جدا بود الوده نشد.از اون روز به بعد همه ی مردم٬ شاه رو به دیوانگی متهم می کردند و از اون بد می گفتند.
یه روز که شاه برای بازدید به شهر اومده بود خسته شد و از اب شهر نوشید.
اون شب مردم شهر عاقل شدن دوباره ی پادشاه رو جشن گرفتند.
این وبلاگ به همون اندازه که جایی واسه گفتن نظرات منه.همون اندازه برای من ارزش داره که بدونم تو راجع به این موضوعات نظرت چیه؟پس خسیس نباش!
یه خط واسم بنویس!
